تبليغاتX
نادی

نادی

...نان, آزادی, خیابان , آدمی , انسان

دیر فهمیدم اما زود ناراحت شدم. فوت این روزنامه نگار از یک طرف و واکنشهای همسر ایشان که خودش هم روزنامه نگار است در وبلاگی که زمانی هر دو در آن می نوشتند و امروز تنها یک نفرشان در آن قلم می زند من را متاثر کرد. آرامش و امید را برای همسرش آرزومندم. (وبلاگ سبکباران):

.....مهران من تحمل این زمین بی تو غیرممکن می نماید اما می دانم که درست مثل تمامی روزهای این سه سال در کنارم ایستاده ای و دستانت را دور کمر شکسته ام حلقه کرده ای.....(نوشته ای از همسرش در بلاگ سبکباران)

لینک خبر: اینجا و اینجا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 13:28  توسط نادی  | 

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»

آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»

دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»

آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

ماريون دولن

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 13:38  توسط نادی  | 

 

«دست بردار از اين ميکده ي  سر به سري

پاي بگذار به اون راهي که فکر کني بهتري

که فقط فکر کني بهتري

دست بردار و بر ول کن اين همه ساغري

اي عشق با تو حرف مي زنم ، اي رنج ، مگر آجري؟

بيچاره ما که پيش تو از خاک کمتريم

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است

اي دهر تو بخور اين راه را کلاً ، که ما نخواستيم

اي کاش داوري در کار بود

کاشکي قضاوتي در کار بود

حلقه بر در مي زنيم

ما که خود في نفسه چون حلقه بر دريم

زمانه به ما هيچ نداده ست داوري

خورشيد به ما هيچ نکرده است مادري

درد مي پيچد در دلمان يکهو

درد مي پيچد که هيچ نداريم انگار چيزي، کسي

چون دوست دشمن است

شکايت کجا بريم؟

شکايت کجا بريم؟

اي کاش داوري در کار بود

کاشکي قضاوتي در کار بود...»

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 10:32  توسط نادی  |