تبليغاتX
نادی - من هم سنگ پرتاب كردم...

نادی

...نان, آزادی, خیابان , آدمی , انسان


حول و حوش ۱۰-۱۱ شب زنگ زد. اما مخفیانه. گفت اینجا شلوغ است و گاز اشک آور! شور و حال نوجوانی و فرار از عالم کنکور من را نیز پنهانی و نه از سر داشتن یک ایدئولوژی خاص و یا اعتراضی، که از سر کنجکاوی بدانجا کشاند.

 قبل از آن اخبار ظهر تصاویری از دانشجویان و دانشگاه را نشان می داد و صدای شعارهایی را پخش می کرد که خواستار استعفای لاری وزیر بودند كه جرات نمي كرد لاريجاني كه حقيقت را پخش كند.

 از یکی از کوچه های پشتی امیر آباد از سمت اتوبان کردستان در میان دود، خود را به امیرآباد رساندم. از میانه راه سرباز و غیر سرباز دیده می شدند. هنوز هم نمي دانم چگونه توانستم بي ممانعتي خود را به مهلكه رسانم. فكر مي كنم از كوچه اي كه ابتداي آن مهد كودكي بود وارد شدم. آن روزها از خاتمي و روزنامه و اصلاحات زياد مي شنيدم. به او راي داده بودم. اولين كار سياسي ام. به كوچه سيزدهم نزديك شدم.

 قبل از آن از سمت مسجد الانبي اجازه عبور نداده بودندم. از دور آتش و ازدحام را مي شد ديد و وقتي از نيروهاي مستقر كه خيابان را بسته بودند سوال مي كرديم كه چه شده است، بي پاسخ مي گذاشتند و كنجكاوي را باقي.

شلوغ بود. هم مردم بودند و هم دانشجويان. بعضي صورتهايشان را با پارچه بسته بودند. همين كه در خود بودم و به اطراف نگاه مي كردم و حرفهاي مردم را گوش مي دادم، ناگهان صداهاي بلندي آمد و مردم به سمت بالا فرار كردند و صداي شليك مهيبي آمد و جيغ و عده اي سفيد پوش را در لابلاي دود ديدم و خود را همراه ديگران به كوچه اي كشاندم و همه به دورن خانه هايي كه درهايشان باز مي شد رفتيم.

فريادها مي شنيديم و نگراني بسيار بود! نمي دانستم چه اتفاقي در حال رخ دادن است! تنها مي دانستم زوري حاكم است. هر كس حرفي مي زد! فقط نظاره گر بودم. عطش ديدن افراد لباس سفيد مرا بهم ريخته بود كه كيستند و پس مسوولين كجايند؟ اصلاحات چه شده است و خاتمي چه! دانشجويان شعار مي دادند و هرآنگاه كه شخص اول مملكت را مورد توجه قرار مي دادند، آماده حمله اي بوديم. اما سخت تر از قبل! پيراهن سفيدها با پوشش گارد به جلو حمله مي كردند. ديگر در وسط ماجرا بودم و متاثر از اين خشونت. ديگر همه با هم بودند و كمك و همياري. از خانه ها غذا مي رسيد و آب. گاز اشك آور هم جاري و ساري در فضا. آتش هم كه به وفور روشن بود، با لاستيك و چوب. در قوطي الكل، هم حتي آب بدست هم داده بودند. باز شعار دادند، مهار نشدني بود. دانشجو كتك خورده بود از سر زور و ارتجاع. حمله كردند و همه به عقب رفتيم. در كوچه ماندم! صحنه تلخ بود.  چند نفر مانده بودند و شعار مي دادند. درگير شدند. دختري در ميانشان بود. از ذهنم به سختي پاك مي شود! كتكش زدند! به بي رحمي! بدنش را پسران بر روي دست به عقب آوردند. زنان جيغ مي زدند و گريه! همه را بغض گرفته بود. حيران بودم و خشمگين! داستان ادامه داشت و تكرار مي شد. دفعه اي دانشجويان جلوتر رفتند و از سفيدپوشان چوب بدست كه در ميانه شان اول بار مرد اول "اخراجي ها" را ديدم، غنايمي گرفتند. شعار ها تند تر و تند تر مي شد. پر توان تر با "حيدر، حيدر" آمدند. به نظر زياد تر شده بودند. صداي بدي آمد. گويي همه جا سكوتي حاكم شد. دود را ديدم! مي خواستم داد بزنم، صدايي از گلويم بلند نمي شد! دود و خون تواما از "سرش" بيرون مي زد! بسرعت به زمين خورد. ديگر جلوتر نيامدند. همه چيز آهسته شده بود. فاجعه بود. عده اي كه بخود آمده بودند بلندش كردند. پيكان قرمزي در همان كوچه اي كه از آن آمده بودم، آماده حركت شد براي بردنش! اجازه ندادند! زمان گذشت و خون رفت! او مرد.

مردم خشمگين تر از قبل بودند. همه ديده بودند و شايد اين تنها مرگي كه به همين دليل صحتش را تاييد كرده بودند، تعداد مردم و فرياد را بيشتر كرد. مسووليني آمده بودند. حمله متوقف شده بود. اينبار جمعيت تمام نمي كرد. نمي توانست هم. شعار ها بلند تر و محكم تر گفته مي شد. من هم همراه شدم. من هم شعار مي دادم و داد. من هم سنگ برداشتم. من هم سنگ پرتاب كردم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 17:26  توسط نادی  |